درد دل مامان برای رامیلا
نمی دونم چه طور توصیفت کنم که تو همه زندگیمی . 
یه روزهایی می شینم فکر میکنم، خیلی نگران آیندت میشم خدایا یعنی چی می شه امیدوارم که عاقبت بخیر بشی. اصلاً فکر نمی کردم اینقدر زود بزرگ بشی همیشه با خودم فکر میکردم که اگه یک روز بچه دار بشم چکار باید بکنم، چه کارهایی براش باید انجام بدم ( تربیت، درس خوندنش، دانشگاه رفتنش ............. ) حالا که به دنیا اومدی خیلی خوشحالم و حسی خوبی دارم. ولی وقتی کوچکتر بودی این همه نگرانت نبودم که الان داری بزرگ میشی نگرانتم، دوست داشتم می دونستم در آینده چی میشه که کمی از نگرانیهام در موردت کمتر بشه. اصلاً فکر نمی کردم اینقدر زود بزرگ بشی که تو کارهای خونه به مامان کمک کنی بعضی وقتها یه کارهای میکنی که باورم نمیشه بزرگ شدی، همین دیروز بود که بدنیا اومدی خیلی زود گذشت، واقعاً به اندازه یک چشمک زدن داره می گذره باور کردنی نیست، بچه دار بودن مسئولیت خیلی سنگینیه، بعضی روزها یه کارهایی میکنی که باور کردنی نیست خیلی باهوشی، خیلی دقت داری، خیلی کنجکاوی، کارهات خیلی برای سنت بزرگ هستن. نمی دونم بچه های دیگه هم اینجوری هستن. مثلاً یکی از کارهات اینکه وقتی می خوایم غذا بخوریم کمک میکنی سفره پهن میکنی وسایل سفره رو آماده میکنی بعد هم سر سفره اینقدر خانومانه میشینی نگاه میکنی کی چکار میکنه تا اداشو در بیاری یا قشنگ غذا بخوری، یا گردگیری میکنی یا لباسهایی که خشک شدنو از رو رخت آویز جمع میکنی، احساس میکنم خیلی برات زود اینکارا رو انجام بدی، آخه قربونت برم اینکارها برای دستهای کوچک و نازک توسنگینه، به خاطر اینکارات من خیلی نگرانت میشم، به نظرم خیلی زود داری بزرگ می شی. از خدای بزرگ واقعاً متشکرم که یک فرشته کوچولوی مهربون، یه نور زندگانی، یه خورشید زیبا رو به من و بابا اتا داد .
گلهای بهشت سایه بانت یک دسته ستاره ارمغانت،
یک باغ پر از گلهای نرگس تقدیم به قلب مهربانت .
فرشته شهر آرزوهای مامان دوستت دارم .
عاشقتم، قلب منی، نور چشممی، دنیای منی



درد دل مامان برای رامیلا 



